امروز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ / ۳ صفر ۱۴۳۹ / ۲۳ اکتبر ۲۰۱۷
 
 

بستن پنجره
 

مهد کودک خصوصی پگاه
پیش دبستانی مفتاح
بهشت قرآن (اهواز)
پسرانه مفتاح دوره اول
پسرانه مفتاح دوره دوم
دخترانه مفتاح دوره اول و دوم
دبیرستان-دوره اول پسرانه مفتاح
دبیرستان-دوره اول دخترانه مفتاح
دبیرستان-دوره دوم دخترانه مفتاح
دبیرستان-دوره دوم پسرانه مفتاح
مرکز زبانهای خارجی مفتاح
علوم کامپیوتر
آهسته گام
بارثاوا
فرهنگی ،آموزشی و پژوهشی مفتاح قائم (عج)
موسسه قرآنی مفتاح
موسسه فرهنگي قرآني حافظان وحي
انجمن نخبگان خراسان رضوی
مركز مشاوره احیا
اخلاص 21
جمعیت سبز ایران
انجمن علمي آموزشي معلمان ابتدايي
موسسه تعلیمی خصوصی علم و عرفان
موسسه تعلیمی خصوصی بعثت
موسسه آموزشی همای سعادت
مجتمع تعلیمی خصوصی مفتاح (کابل)
مدارس تعلیمی خصوصی رضوی وکوثر(هرات)



 
مقام معظم رهبری: فهم درست و آگاهی فزاینده، اخلاص و خداجویی، ایثار و فداکاری، صبوری و ایستادگی، تلاش شما را سازنده و بالنده و ثمر آنرا ماندگار خواهد نمود

دبیرستان پسرانه مفتاح(دوره اول)
درس آموزگار به شاگردانش  

 

 

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟


 
 
دبیرستان پسرانه مفتاح(دوره اول)
سلام با طعم نفت  

یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت:
سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت:
قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند...

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

 
 
موسسه فرهنگی آموزشی مفتاح قائم (عج)
گزارش همایش مرداد96  
   
مرکز پیش دبستانی مفتاح
فرشته ها در عید غدیر چه می کنند؟  

فرشته ها در عید غدیر چه می کنند؟

فرشته ها در عید غدیر چه می کنند؟

من در روز عید لباس نو می پوشم

کوچه ، محله و مدرسه را تزیین می کنم

به دیدن سادات می روم

با یکی از هم کلاسیها و یا دوستانم پیمان برادری می بندم

برای سلامتی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)دعا می کنم و آرزو می کنم

حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)در روز عید غدیر ظهور کند

یک شعر یا یک حدیث در مورد حضرت علی(علیه السلام)حفظ می کنم

پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:

هر کس علی(علیه السلام) را دوست داشته باشد مومن است

در روز عید غدیر

بر ما علی شد امیر

امیر مومنین است

امام اولین است

به دیدار اقوام ، آشنایان و دوستان می روم و عید را به آنها تبریک می گویم

از بزرگتر ها عیدی میگیرم و به کوچکترها عیدی می دهم

این عید را به چهارده معصوم(علیهم السلام)تبریک می گویم

و از خوشحالی به بالا می پرم و خدا را شکر می کنم که مرا از دوستاران حضرت علی(علیه السلام)قرار داده است

 

 

برای دریافت تصاویر جهت رنگ آمیزی اینجا کلیک کنید.

دانلود کتاب

 

 
 
مرکز پیش دبستانی مفتاح
کتاب بیعت غدیر  

کتاب بیعت غدیر

کتاب " بیعت غدیر" محصول گروه کودک و نوجوان مؤسسه جهانی سبطین می باشد که در راستای ترویج فرهنگ غدیر برای  کودکان و نوجوانان عزیز تهیه گردیده است.

 

Description: بیعت غدیر

 

دانلود کتاب الکترونیکی

 

 

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
با درخت پیر قهر نکنید  

کلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پیر گوشهایش را گرفت و با صدایی لرزان گفت: هیس.... آرام باش. آواز نخوان. سرم درد می گیرد... حوصله ندارم...  کلاغ ساکت شد و آرام روی شاخه نشست.

دارکوب نشست روی شاخه ی دیگر و شروع کرد به نوک زدن و تق تق کردن. درخت پیر شروع کرد به ناله کردن و گفت نه نه نزن. خواهش می کنم نوک نزن. من طاقت ندارم... اعصاب ندارم... زود خسته می شوم... دارکوب ناراحت شد و رفت.

پرستو دوستانش را دعوت کرده بود به لانه اش، که روی یکی از شاخه های درخت پیر بود. درخت پیر تا دوستان پرستو را دید، گفت: خواهش می کنم سر و صدا نکنید من می خواهم بخوابم... مریضم ... حوصله ندارم... پرستو هم از درخت پیر دلگیر شد.

غرزدن و زود خسته شدن درخت پیر، کم کم همه ی پرندگان را ناراحت کرد. پرنده ها یکی یکی با درخت پیر قهر کردند و رفتند و فقط کلاغ پیش او ماند. کلاغ، از بقیه ی پرنده ها باوفاتر بود و درخت پیر را خیلی دوست داشت. او یادش می آمد که از زمانی که یک جوجه کلاغ بود روی شاخه های همین درخت زندگی کرده بود. یادش می آمد که چقدر همین درخت، که الان پیر و کم حوصله شده است، با او مهربان بود و به او محبت می کرد. به خاطر همین هیچ وقت حاضر نبود از پیش او برود.

کلاغ پیش او ماند اما بدون سر و صدا و وروجک بازی . کلاغ آرام و با حوصله با درخت پیر زندگی می کرد.

یک روز درخت پیر که خیلی دلتنگ شده بود، به کلاغ گفت: دلم برای پرستو و دارکوب تنگ شده است. ای کاش آنها هم مثل تو کمی مهربان بودند و با من قهر نمی کردند. من دیگر پیر شده ام و نمی توانم سروصداهای زیاد را تحمل کنم. نمی توانم مثل قبل، زحمت بکشم و کار کنم. بیشتر وقتها می خواهم بخوابم اما همه ی پرنده ها را مثل تو دوست دارم و دلم می خواهد هر روز آنها را ببینم اما آنها خیلی زود از دست من عصبانی می شوند و با من قهر می کنند.

کلاغ حرفهای درخت پیر را شنید و خیلی غصه خورد او تصمیم گرفت هر طوری شده به بقیه ی پرنده ها یاد بدهد که چگونه با درختان پیر با مهربانی رفتار کنند. کلاغ هر روز با پرنده ها صحبت کرد و از مهربانی های قدیم درخت پیر برایشان خاطرات زیادی نقل کرد.

پرنده ها دوباره دلشان برای درخت پیر تنگ شد و پیش او برگشتند اما از این به بعد وقتی پیش درخت پیر می آمدند آرام حرف می زدند و مراقب رفتارشان بودند تا درخت پیر اذیت نشود. اینطوری دوباره شادی و صفا در بین شاخ و برگ درخت پیر پیدا شد و همه از هم راضی و خوشحال بودند.

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
قصه کودکانه حساسیت زنبوری  

زنبوری مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی...زیچّی ...

 فکر می کرد سرما خورده به خاطر همین شروع کرد به خوردن عسل سرماخوردگی و عسل ضد سرفه...

اما حالش بهتر نمی شد و هی بیشتر عطسه می کرد ... زیچّی .... زیچّی ...

عطسه هاش بهتر نشد که هیچی، سرفه هم بهش اضافه شد.

 با هر سرفه صدا می کرد زوه زوه  ... زوه زوه...

کم کم عطسه و سرفه اش با هم قاطی شد...

بالاخره زنبوری  مجبور شد بره پیش دکتر.

دکتر « زا زو زی» زنبوری رو معاینه کرد و گفت:... مریضی شما حساسیته .

باید چیز میزززایی که برای حساسیت بده نخورید. اگه بخورید اصلا خوب نمی زید.

زنبوری با عطسه و سرفه گفت هر چی بگید گوش می کنم.

دکتر « زا زو زی » گفت: فقط  غذاهای آب پز بخور. ضمنا روی هر میوه ای هم نباید بشینی اما سیب و هویج برات خوبه.

زنبوری از سرفه و عطسه خسته شده بود و می خواست دقیق به نسخه ی دکتر عمل کنه.

بنابراین از یه جا رد می شد دید چند تا زنبور دارن از شهد گل فلفل نمکی می خورن. طفلکی از چند متر اون طرف تر پرید و رفت.

تازه تو کندوشون هم بوی موز پیچیده بود. همه داشتن موز می خوردند. اما دکتر« زا زو زی » گفته بود موز هم برای حساسیت بده.

البته زنبوری باید فقط تا وقت خوب شدنش از خوردن این میوه ها پرهیز کنه .

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
قصه زیبای گربه ی تنها  

در یک باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می کرد .او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشکها که روی درخت با هم بازی می کردند نگاه می کرد .

یکبار سعی کرد به پرندگان نزدیک شود و با آنها بازی کند ولی پرنده ها پرواز کردند و رفتند .

پیش خودش گفت : کاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز کنم و در آسمان با آنها بازی کنم .

دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز کردن بود .

آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای کوچک شنید . شب به کنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .

صبح که گربه کوچولو از خواب بیدار شد احساس کرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می کند .وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب کرد ولی خوشحال شد

خواست پرواز کند ولی بلد نبود .

از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین کرد تا پرواز کردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .

روزی که حسابی پرواز کردن را یاد گرفته بود ،‌در آسمان چرخی زد و روی درختی کنار پرنده ها نشست

وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ کشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا که می توانستند به او نوک زدند . گربه که جا خورده بود و فکر چنین روزی را نمی کرد از بالای درخت محکم به زمین خورد .

یکی از بالهایش در اثر این افتادن شکسته بود و خیلی درد می کرد

شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می کرد .

فرشته کوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .

فرشته به او گفت : آخه عزیز دلم هر کسی باید همانطور که خلق شده ، زندگی کند . معلوم است که این پرنده ها از دیدن تو وحشت می کنند و به تو آزار می رسانند . پرواز کردن کار گربه نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا کنی .

بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت

صبح که گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد .

یاد حرف فرشته کوچک افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا کند .

به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و کنار پنجره نشست .

در اتاق دختر کوچکی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی کنار پنجره آمد . دختر کوچولو گربه را بغل کرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .

گربه پشمالو که از دوستی با این دختر مهربان خوشحال بود میو میوی کرد و خودش را به دخترک چسباند.

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
قصه ی گردش لاک پشت ها  

قصه ی گردش لاک پشت ها  

یکی بود یکی نبود . خانم لاک پشت و آقا لاک پشت تصمیم گرفتند که همراه پسرشان به گردش بروند . آنها بیشه ای که کمی دورتر از خانه اشان بود را انتخاب کردند .

وسایلشان را جمع کردند و به راه افتادند و بعد از یک هفته به آن بیشه قشنگ رسیدند .

سبدهایشان را باز کردند و سفره را چیدند ولی یکدفعه مامان لاک پشته با ناراحتی گفت : یادم رفت درقوطی بازکن را بیاورم .

پدر لاک پشت به پسرش گفت : پسرم تو برگرد و آن را بیاور .
پسرک
اول قبول نکرد ، ولی پدر برایش توضیح داد که ما بدون دربازکن نمی توانیم قوطی ها را باز کنیم و چیزی بخوریم و صبر می کنیم تا تو برگردی . ما به تو قول می دهیم.

پسرک با ناراحتی به راه افتاد

سه روزگذشت ، آنها خیلی گرسنه بود . ولی چون قول داده بودند ، باز هم انتظار کشیدند .

یک هفته گذشت ، مادر به پدر گفت : می خواهی چیزی بخوریم ، او که نخواهد فهمید .

پدر گفت : نه ما قول داده ایم و باید صبر کنیم .

خلاصه سه هفته گذشت . مادر گفت : چرا دیر کرده باید تا حالا می رسید .

پدر گفت : آره حق با شماست ، بهتر است تا او برگردد ، لااقل میوه ای بخوریم .

آنها میوه ای بر داشتند اما قبل از اینکه بخورند صدایی به گوششان رسید که گفت : آهان ! می دانستم تقلب می کنید . 

این صدای بچه لاک پشت بود که از پشت بوته ها بیرون آمد .

و گفت : دیدید زیر قولتان زدید ؟ چه خوب شد که نرفتم !

 
 


 


 
 
     
 
بازدید کننده حاضر : 1188    مجموع بازدید کنندگان : 12593620
نقشه سایت ارتباط باما خدمات اداری ارسال مطلب جستجو ی مطلب
 
 
تمام حقوق مادی و معنوی مربوط به سایت ساز بالنده است.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام سایت بلامانع است.

شبکه سایت ساز بالنده balande_com@

پیامک:10002222400000
All rights reserved ©
WWW.BALANDE.COM