امروز چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ / ۲۶ ربیع الثانی ۱۴۳۸ / ۲۵ ژانویه ۲۰۱۷
 
 

بستن پنجره
 

مهد کودک خصوصی پگاه
پیش دبستانی مفتاح
بهشت قرآن (اهواز)
پسرانه مفتاح دوره اول
پسرانه مفتاح دوره دوم
دخترانه مفتاح دوره اول و دوم
دبیرستان-دوره اول پسرانه مفتاح
دبیرستان-دوره اول دخترانه مفتاح
دبیرستان-دوره دوم دخترانه مفتاح
دبیرستان-دوره دوم پسرانه مفتاح
مرکز زبانهای خارجی مفتاح
علوم کامپیوتر
آهسته گام
بارثاوا
فرهنگی ،آموزشی و پژوهشی مفتاح قائم (عج)
موسسه قرآنی مفتاح
موسسه فرهنگي قرآني حافظان وحي
انجمن نخبگان خراسان رضوی
مركز مشاوره احیا
اخلاص 21
جمعیت سبز ایران
انجمن علمي آموزشي معلمان ابتدايي
موسسه تعلیمی خصوصی علم و عرفان
موسسه تعلیمی خصوصی بعثت
موسسه آموزشی همای سعادت
مجتمع تعلیمی خصوصی مفتاح (کابل)
مدارس تعلیمی خصوصی رضوی وکوثر(هرات)



 
مقام معظم رهبری: فهم درست و آگاهی فزاینده، اخلاص و خداجویی، ایثار و فداکاری، صبوری و ایستادگی، تلاش شما را سازنده و بالنده و ثمر آنرا ماندگار خواهد نمود

مجتمع آموزشی آهسته گام
من معذرت نمی‌خواهم  

 این کتاب داستان پسربچه‌ای به اسم واسیا است که نمی‌خواهد به خاطر رفتار بدی که داشته است عذرخواهی کند. او از خانه بیرون می‌رود و تا مدت‌ها برنمی‌گردد و در این میان ماجراهای متفاوتی را از سر می‌گذراند و با حیوانات دوست می‌شود.

کتاب «من معذرت نمی‌خواهم» نوشته‌ی سوفیا پروکوفیوا است و رضی هیرمندی ترجمه آن را بر عهده داشته است.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «تن واسیا آن‌چنان از سرما یخ زده بود که مدتی طول کشید تا بر اسب سوار شود. اسب در میان درختان یورتمه می‌رفت و واسیا دست و صورتش را لابلای یال او پنهان کرده و چشم‌هایش را بسته بود. اسب به‌خانه‌ی خود رسید. از پله‌های خانه‌اش به ایوان و از ایوان به داخل اتاقش رفت. خانه‌اش بزرگ و قرص و محکم بود. اما کاملاً خالی. نه اسبابی، نه اثاثیه‌ای، تنها در گوشه‌ی اتاق یک کپه علف خشک بود
واسیا که در ابتدا آرزوی داشتن اسب چوبی داشته است در این داستان با اسبی واقعی دوست می‌شود و به راه خود ادامه می‌دهد. در این میان او با چالش‌های متفاوتی روبرو می‌شود و یاد می‌گیرد که برای رسیدن به خواسته‌هایش باید شیوه‌ی رفتار خود را تغییر دهد.

 
 
مجتمع آموزشی آهسته گام
جغد در خانه  

 زمستان است و برف سنگینی باریده است. در خانه جغد چندین بار به صدا در می آید. اما هیچ کس پشت در نیست. سرانجام جغد به این نتیجه می رسد که حتما زمستان است که در می زند و او را به داخل خانه دعوت می کند. زمستان با هیاهوی وارد خانه می شود، آتش شومینه را خاموش می کند، سوپ او را به یخ تبدیل می کند و خانه جغد را حسابی به هم می ریزد.

مجموعه داستان «جغد در خانه» شامل ۵ داستان بسیار کوتاه طنز در ۵ جلد مجزاست.

شخصیت اصلی داستان جغد ساده لوحی است که در داستان «جغد و ماه» تلاش می کند ماه را متقاعد کند به خانه اش نیاید زیرا خانه اش کوچک است و شامی هم ندارد، در «طبقه ی بالا، طبقه پایین» جغد دنبال راهی است که در یک زمان هم در طبقه بالا و هم در طبقه پایین خانه اش باشد و برای این کار آزمایشی ترتیب می دهد. در داستان «برآمدگی های عجیب» جغد متوجه می شود که هر وقت لحاف را روی خودش می کشد، پایین تخت دو تا برآمدگی ظاهر می شود که حسابی او را می ترسانند. در «چای اشک» هم که جغد هوس خوردن چای اشک کرده است، با یادآوری چیزهای غم انگیز آنقدر اشک می ریزد تا کتری اش را پر شود و با اشک چای درست کند.

داستان های کوتاه و طنزآمیز این مجموعه همانند داستان های مجموعه قورباغه و وزغ این نویسنده برای نوآموزان مناسب است.

آرنول لوبل نویسنده و تصویرگر امریکایی مجموعه ی «جغد در خانه» و «قورباغه و وزغ»، برنده ی جایزه کالدیکات و نیوبری است.

 

 
 
مجتمع آموزشی آهسته گام
رویکردها و نگرش‌ها در آموزش و پرورش پیشرو: ویژه مربیان  

 دو جلد دیگر از مجموعه‌‌ی کتاب‌های «رویکردها و نگرش‌ها در آموزش و پرورش پیشرو» از سوی موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان  منتشر شد.

موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان با مشارکت بنیان‌گذار مجتمع آموزشی شهید مهدوی، دو کتاب «رویکرد اشتاینر والدورف در آموزش پیش‌دبستان نوشته‌ی جانی نیکول و ترجمه‌ی آیدا محمدی و «به کارگیری رویکرد های اسکوپ در سال‌های پیش‌دبستان  نوشته‌ی نیکی هولت و ترجمه‌ی شیما الهی را منتشر کرد.

این کتاب‌ها که از مجموعه‌ی کتاب‌های «رویکردها و نگرش‌ها در آموزش و پرورش پیشرو» به چاپ رسیده است، برای ترویج اندیشه‌های برتر در زمینه‌ی‌ تعلیم و تربیت و با هدف همیاری در دانش‌افزایی و نگرش‌سازی به ویژه برای کارشناسان، آموزگاران و مربیان منتشر می‌شود.

رویکرد والدورف بسیار چیزها دارد که مربیان و آموزگاران پیش‌دبستانی و دبستانی می‌توانند از آن بهره ببرند تا تنها اندکی کار با کودکان را بهبود بخشند.

گزینش و انتخاب رویکرد «های‌‌اسکوپ» در کتاب «به کارگیری رویکرد های‌اسکوپ در سال‌های پیش‌دبستان» نیز به این سبب بوده است که این رویکرد در جهان بر پایه‌ی سنجش موقعیت کودکان فرودست با کودکان فرادست و یافتن راهکارهایی برای آموش باکیفیت به کودکان فرودست پایه گذاشته شده است.

دیوید ویکارت با پایه‌گذاری رویکرد «های‌اسکوپ» کوشید نخست، افسانه‌ی بهره‌ی هوشی کودکان سیاه را بی‌اعتبار و سپس نابرابری‌های آموزشی کودکان آفریقایی‌تبار را با آموزش و پرورش باکیفیت در دوره‌ی پیش‌دبستان جبران کند.

موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان که خود پایه‌گذار رویکرد بومی «آموزش خلاق از راه ادبیات کودکان» است، با انتشار مجموعه کتاب‌های «رویکردها و نگرش‌ها در آموزش و پرورش پیشرو»، بستر و فضایی فراهم آورده است که مربیان، آموزگاران و آموزشگران با سایر رویکردها در این حوزه آشنا شوند

این موسسه پیش از این اقدام به انتشار کتاب «کلید یادگیری؛ آموزش کودکان سه تا هفت‌سال با رویکرد ویگوتسکی» از مجموعه‌ی «رویکردها و نگرش‌ها در آموزش و پرورش پیشرو» کرده است و در آینده‌ای نزدیک دو کتاب دیگر از این مجموعه را با عنوان‌های «کاربرد رویکرد رجیو امیلیا در آموزش پیش‌دبستان» و «به کارگیری رویکرد مونتسوری در آموزش پیش‌دبستان» به چاپ خواهد رساند.

 

 
 
مجتمع آموزشی آهسته گام
با هم زندگی کنیم  

 کتاب ))با هم زندگی کنیم)) دربرگیرنده قصه‌هایی از ایران، هند، ژاپن، مصر، انگلیس، شوروی سابق و... است که به دست کودکان اول و دوم دبستان رسیده است. این کتاب سال‌ها پیش از سوی سیروس طاهباز گردآوری شده و تصویرگران به نامی آن را همراهی کرده‌اند.

بنابر این گزارش سال‌ها پیش در مجمع بین‌المللی «ادبیات کودکان در خدمت آشنایی و همکاری جهانی» ایده‌ی گردآوری داستان‌هایی از کشورهای مختلف دنیا مطرح شد. در این مجمع 35 کارشناس از 21 کشور جهان با این طرح موافقت کردند و کانون ‍پرورش فکری کودکان و نوجوانان آثاری از ایران، ژاپن، مصر، فرانسه، انگلیس، شوروی سابق و چند کشور دیگر را گردآوری و تصویرگری کرد.
این داستان‌ها مفهوم مهر و همدلی را منتقل می‌کنند و به کودکان می‌آموزند که بدها و نیروهای اهریمنی سرانجام در برابر سپاه خوبی شکست می‌خورند. در این کتاب داستان‌هایی مثل «دام و دانه» از هند، «اسب مسافر» از ژاپن، «گربه و موش» از انگلیس، «سفر» از آمریکا و «مهمان‌های ناخوانده» از ایران به چشم می‌خورد که همگی داستان‌های فولکلور هستند
ویژگی دیگر این کتاب‌ استفاده از هنر بهترین تصویرگران ایران که آثار آن‌ها در معتبرترین جشنواره‌های جهانی به نمایش درآمده همچون فرشید مثقالی، نسرین خسروی، علی‌اکبر صادقی، بهرام خائف، پرویز کلانتری و... است.
این کتاب هم‌اینک پس از ویرایش در 60 صفحه منتشر شده است. قیمت کتاب 8هزارتومان و قابل خریداری از تمامی فروشگاه‌های کانون در سراسر کشور است.

 
 
مجتمع آموزشی آهسته گام
دست ها برای زدن نیستند  

نویسنده این کتاب معتقد است همه بچه‌ها می‌توانند یاد بگیرند که از دست‌هایشان برای مراقبت از خود و دیگران استفاده کنند. «دست‌ها برای زدن نیست» به طور ساده و صریح دلایل این‌که «زدن» دیگران خطرناک و آسیب‌رسان است را بیان می‌کند. هم‌چنین بچه‌ها را به اندیشیدن درباره‌ رفتارهایی که خودآگاهی، احترام، دلسوزی و احساس مسوولیت و شادی ایجاد می‌کنند و نیز تمرین کردن این رفتارها را تشویق می‌کند.
«
دست‌ها برای زدن نیست» یکی از کتاب‌هایی است که جایزه «آی پرنتینگ مدیا» را به دست آورده و از نظر پدر و مادرهای آمریکایی به عنوان کتاب برگزیده انتخاب شده است. ماریه‌کا هیِن‌لِن تصویرسازی کتاب «دست‌ها برای زدن نیست» را برعهده داشته و افسانه طباطبایی آن را ترجمه کرده است
.

گروه سنی الف وب

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
فیل کوچولوی تمیز  

زمانی در یک جنگل زیبا فیل کوچولویی زندگی می کرد که از بقیه فیل ها تمیزتر بود. فیل کوچولو روی چمن ها می نشست و بازی بقیه فیل ها را نگاه می کرد. فیل کوچولو پیش خودش می گفت: چرا این فیل ها خودشان را اینقدر کثیف و گلی می کنند! خیلی وحشتناکه!

فیل کوچولو همیشه عادت داشت قبل از این که روی چمن بنشیند، تک تک علف ها را تمیز کند و یا قبل از این که زیر سایه درختی بنشیند، درخت را خوب تکان بدهد تا برگ های خشک آن بریزد. او همیشه جایی غذا می خورد که باد، شن و خاک روی غذای او نریزد.

یک روز صبح هوا ابری شده بود و ابرها سیاه و سیاه تر می شدند تا این که اولین قطره باران روی فیل کوچولو ریخت. فیل کوچولو خیلی زود زیر صخره ای بزرگ پنهان شد. کم کم قطره های باران زمین را گلی کردند.

فیل کوچولو با خودش گفت: چقدر وحشتناک، حالا چطوری به خانه برگردم؟!
فیل کوچولو خودش را عقب می کشید تا پاهایش کثیف و گلی نشود.

باران تند و تند می بارید. به زودی باران به پاهای فیل کوچولو رسید. فیل کوچولو فکر کرد: باید از اینجا بیرون بروم. تازه امروز ناخن ها یم را تمیز کردم.

همه حیوانات جنگل به بالای تپه رفتند. وقتی فیل کوچولو دید که آب رودخانه بالا آمده، مجبور شد مثل بقیه حیوانات به بالای تپه برود.

حیوانات می ترسیدند که سیل بیاید و همه را با خودش ببرد. حیوانات کوچکتر زیر گوش های فیل کوچولو پنهان می شدند تا باران آنها را خیس نکند.

فردا صبح وقتی حیوانات بیدار شدند، باران بند آمده بود. همه حیوانات خیلی کثیف شده بودند، حتی فیل کوچولو هم سر تا پایش گلی شده بود.

فیل کوچولو خودش را به تنه درخت می زد تا گل و خاک از روی بدنش جدا شود. فیل کوچولو گفت: من دیگر نمی توانم اینجا بمانم. من خیلی کثیف و گلی شدم.

فیل کوچولو می خواست به سمت آبشار برود تا همه بدنش را خوب بشوید. او از روی سنگ ها و چمن ها حرکت می کرد تا بیشتر گلی نشود. در راه بقیه حیوانات را دید. آنها هم خیلی گلی شده بودند.

زیر آبشار حوضچه ای از آب تمیز بود. فیل کوچولو وارد این حوضچه شد و زیر آبشار رفت. همه گل و لجن از بدن فیل کوچولو پاک شد. فیل کوچولو گفت: آخ جون، دوباره تمیز شدم.
وقتی فیل کوچولو می خواست از زیر آبشار بیرون بیاید، یک دفعه مقدار زیادی آب گلی روی سرش ریخت. فیل کوچولو سریع از زیر آبشار بیرون آمد و خیلی ناراحت و عصبانی شده بود.

فیل کوچولو ناراحت و عصبانی به سمت رودخانه رفت و دید آنجا حیوانات دیگر روی هم آب می پاشند. یک خانم کرگدن، با صدای بلند گفت: فیل کوچولو تو هم بیا آب بازی کنیم.

خانم کرگدن خیلی تمیز شده بود.

فیل کوچولو هم توی رودخانه رفت و خودش را خوب شست و با خرطومش روی حیوانات آب می پاشید و خوب آنها را تمیز می کرد.

از آن زمان به بعد فیل کوچولو با حیوانات دیگر به رودخانه می رفت و آب بازی می کرد و دیگر هم از گلی شدن نمی ترسید.
***

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
ماهی و ماه  

یکی بود، یکی نبود. در یک حوض پر از آب، ماهی کوچکی زندگی می کرد.

حوض در حیاط خانه ای بود که هیچ کس در آن خانه زندگی نمی کرد.

ماهی کوچولو خیلی تنها و گرسنه بود. کسی نبود که برایش غذا بریزد.

یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمی کند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمی کنی؟

ماهی گفت: همه مرا فراموش کرده اند و من تنها و گرسنه مانده ام.

ماه گفت: خدا هرگز کسی را فراموش نمی کند. تو تنها نیستی. او همیشه به تو نگاه می کند. خوشحال باش و خدا را خوشحال کن.

فردای آن روز کلاغی به کنار حوض آمد. تکه نان خشک بزرگی را به منقار گرفته بود.

کلاغ تکه نان را در آب فرو کرد تا نان خشک، نرم شود. کمی از نان خیس شد و افتاد توی آب.

ماهی کوچولو با خوشحالی به طرف آن رفت و نان خیس شده را با لذت خورد. نان خیلی خوشمزه بود و ماهی حسابی سیر شد. کلاغ هم بقیه نان را خورد و رفت.

از آن روز به بعد، کلاغ، هر روز با تکه ای نان خشک به کنار حوض می آمد و آن را در آب حوض خیس می کرد. ماهی سهم خود را می خورد و کلاغ هم سهم خود را.

ماه به ماهی نگاه می کرد، می دانست که خدا به او نگاه می کند. ماهی تنها نبود، همان طور که کلاغ تنها نبود. خدا همیشه با آنها بود.

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
پرنده و کفشدوزک  

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان این ور و آن ور می پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت های جنگل سر میزد و دنبال چیزهای جالب و جدید می گشت، چون خیلی کنجکاو بود.

یک روز پرنده کوچولو داشت در جنگل قدم می زد که ناگهان روی یک بوته برگ سبز یک عالمه دانه قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند که این دانه های ریز چیست؟ اول فکر کرد خوردنی است. سرش را جلو برد و یک نوک به آن زد، اما یک دفعه آن دانه قرمز از روی برگ سبز بلند شد و به هوا رفت.

جوجه کوچولو که خیلی ترسیده بود، دوید و پشت شاخه درخت ها پنهان شد. بعد از مدتی که گذشت این طرف و آن طرف را نگاه کرد و یواش یواش از پشت شاخه ها بیرون آمد و دوباره به همان سمت بوته ها نگاه کرد و همان دانه های قرمز را دید که روی برگ ها در حال حرکت هستند.

پرنده کوچولو خیلی تعجب کرده بود و با خودش گفت: آخه اینها چی هستند که می توانند هم راه بروند و هم به آسمان بروند. پرنده کنجکاو دوباره کم کم جلو آمد تا بهتر ببیند. اما دوباره یکی از دانه های قرمز به سمتش حمله ور شد. پرنده کوچولو هم دوباره پا گذاشت به فرار و زیر برگ های درختان خودش را پنهان کرد.

پرنده کوچک صبر کرد تا اوضاع آرام شود و یواشکی اطراف را نگاه کرد، ولی این بار خبری از دانه های قرمز نبود.

روز بعد پرنده کوچک جغد پیر را دید و با او احوالپرسی کرد. جغد پیر گفت: جوجه کوچولو، تو از من سوال داری؟

پرنده کوچولو گفت: جغد پیر از کجا فهمیدی؟ جغد گفت: از قیافه ات فهمیدم، چون خیلی نگران و متعجب هستی!

پرنده کوچک گفت: من دیروز چند تا دانه قرمز دیدم روی برگ های سبز که هم راه می رفتند و هم پرواز می کردند. من از آنها خیلی ترسیدم.

جغد پیر با تعجب گفت: چی! مطمئنی فقط قرمز بود؟
جوجه گفت: بله قرمز بود.
جغد گفت: یعنی خال های سیاه هم رویش نداشت؟
جوجه گفت: نه نه نداشت.
جغد گفت: این دفعه که دیدی بیشتر دقت کن و نشانی هایش را به من بده تا بهتر راهنمایی ات کنم.

صبح روز بعد پرنده کوچولو که از خواب بلند شد، بعد از این که خستگی اش را درکرد، ناگهان دوباره یکی دیگر از آن دانه های قرمز را دید و جلو رفت تا بیشتر نگاهش کند. اما دانه قرمز ترسید و جیغ بلندی کشید و فرار کرد و گفت: وای وای من رو نخور… من رو نخور… پرنده کوچولو که دید دانه قرمز ازش خیلی ترسیده است به دنبالش دوید.

بالاخره هر دوی آنها خسته شدند و گوشه ای نشستند. پرنده کوچولو رو کرد به دانه قرمز و گفت: من نمی خواستم بگیرمت فقط می خواستم نگاهت کنم. راستی اسمت چیه؟

دانه قرمز گفت: من یک کفشدوزک هستم و می دانم که پرنده ها دشمن ما هستند.

پرنده کوچک گفت: من که به تو کاری نداشتم، تو خودت فرار کردی. من می خواستم باهات دوست بشوم.

کفشدوزک خندید و گفت: چه چیزا تو با من دوست بشی؟ تو که می خواستی من را بخوری؟

پرنده کوچولو گفت: نه تو اشتباه می کنی ما می توانیم با هم دوستان خوبی باشیم.

کفشدوزک گفت: نه پرنده ها دشمن ما جانورها و حشرات هستند. پس من باید از تو دوری کنم.

پرنده کوچولو گفت: من به تو قول می دهم که هیچ وقت نخورمت. چون من هم دوستی ندارم می خواهم دوستان خوبی برای هم باشیم. در همین موقع بود که ناگهان یک پرنده دیگر به سمت کفشدوزک حمله ور شد و او را شکار کرد.

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
ببعی چاق و چله  

یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می کردند. بین آنها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی.

ببعی کوچولو عاشق غذا بود و تنها کاری که در دنیا دوست داشت غذا خوردن بود و آنقدر غذا خورده بود که حسابی چاق و چله شده بود که حتی راه رفتن هم برایش سخت شده بود.

یک روز چوپان از پنجره خانه اش به گوسفندهایش نگاه می کرد و دید ببعی نمی تواند به خوبی راه برود. فکر کرد موهای گوسفند بلند شده که نمی تواند راه برود، برای همین تصمیم گرفت پشم هایش را کوتاه کند.

فردای آن روز چوپان قیچی اش را برداشت و به سمت طویله رفت. ببعی با دیدن قیچی پا به فرار گذاشت. دوید و دوید تا رسید به چاه آب و رفت روی لبه چاه ایستاد، اما نتوانست خودش را کنترل کند و روی دهانه چاه افتاد و همانجا گیر کرد. چوپان که این صحنه را دید به سمت ببعی دوید. ببعی بیچاره بین زمین و هوا گیر افتاده بود.

چوپان مهربان نزدیک ببعی رفت و برخلاف انتظار گوسفند کوچولو او را نوازش کرد و گفت: آخه کوچولو چرا فرار کردی؟ و بعد ببعی را بغل کرد و به سمت طویله برد.

در میان گوسفندها یک گوسفند پیری بود که همه از او حرف شنوی داشتند. نزدیک ببعی آمد و گفت: پسرم تو با این کارت داشتی خودت را از بین می بردی. خوب نیست که تو اینقدر زود قضاوت می کنی و زود تصمیم می گیری. اگر یک اتفاقی می افتاد، همه ما ناراحت می شدیم.
گوسفندها باید همیشه پشمشان کوتاه باشد تا بدنشان نفس بکشد. چوپان مهربان هم به خاطر ما این کار را می کند. وقتی پشم هایمان کوتاه باشد راحت تر می توانیم بدویم و راه برویم و تابستان گرم را تحمل کنیم.

چند روز بعد چوپان دوباره به طویله آمد تا پشم گوسفندهایش را کوتاه کند. گوسفندها همه به ترتیب ایستادند تا پشم هایشان را کوتاه کنند. اما ببعی دوباره می ترسید و می لرزید. بالاخره نوبت به ببعی رسید. چوپان مهربان به آرامی او را گرفت و پشم هایش را کوتاه کرد.

بعد از این که کارش تمام شد، تمام پشم ها را بسته بندی کرد و گوشه ای گذاشت. ببعی که خیلی تعجب کرده بود از دوستانش پرسید: پشم ها را به کجا می برند؟

گوسفند پیر گفت: پشم های ما را می برند که برای مردم لباس تهیه کنند تا در زمستان بتوانند با آنها خودشان را گرم نگه دارند.

بعد از اینکه پشم های ببعی کوتاه شدند باز هم گوسفند کوچولو نمی توانست به خوبی راه برود. چوپان به ببعی گفت که علت این مشکل او چاقی زیادش است. بهتر است که غذایش را کمتر کند تا مانند گوسفندان دیگر بتواند به راحتی راه برود و از محیط اطراف خود همراه با گوسفندان دیگر لذت ببرد.

و ببعی تصمیم گرفت که غذای کمتری بخورد تا مانند دیگر گوسفندان چابک و چالاک شود.

 
 



 
 
     
 
بازدید کننده حاضر : 766    مجموع بازدید کنندگان : 10609175
نقشه سایت ارتباط باما خدمات اداری ارسال مطلب جستجو ی مطلب
 
 
تمام حقوق مادی و معنوی مربوط به سایت ساز بالنده است.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام سایت بلامانع است.

شبکه سایت ساز بالنده balande_com@

پیامک:10002222400000
All rights reserved ©
WWW.BALANDE.COM