امروز جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶ / ۱۹ ژانویه ۲۰۱۸
 
 

بستن پنجره
 

مهد کودک خصوصی پگاه
پیش دبستانی مفتاح
بهشت قرآن (اهواز)
پسرانه مفتاح دوره اول
پسرانه مفتاح دوره دوم
دخترانه مفتاح دوره اول و دوم
دبیرستان-دوره اول پسرانه مفتاح
دبیرستان-دوره اول دخترانه مفتاح
دبیرستان-دوره دوم دخترانه مفتاح
دبیرستان-دوره دوم پسرانه مفتاح
مرکز زبانهای خارجی مفتاح
علوم کامپیوتر
آهسته گام
بارثاوا
فرهنگی ،آموزشی و پژوهشی مفتاح قائم (عج)
موسسه قرآنی مفتاح
موسسه فرهنگي قرآني حافظان وحي
انجمن نخبگان خراسان رضوی
مركز مشاوره احیا
اخلاص 21
جمعیت سبز ایران
انجمن علمي آموزشي معلمان ابتدايي
موسسه تعلیمی خصوصی علم و عرفان
موسسه تعلیمی خصوصی بعثت
موسسه آموزشی همای سعادت
مجتمع تعلیمی خصوصی مفتاح (کابل)
مدارس تعلیمی خصوصی رضوی وکوثر(هرات)



 
مقام معظم رهبری: فهم درست و آگاهی فزاینده، اخلاص و خداجویی، ایثار و فداکاری، صبوری و ایستادگی، تلاش شما را سازنده و بالنده و ثمر آنرا ماندگار خواهد نمود

دبستان پسرانه مفتاح(دوره دوم )
سری سوم معماهای باشگاه حل مسئله  

دریافت کنید

 
 
دبستان پسرانه مفتاح(دوره دوم )
جواب سری دوم معماهای باشگاه روش حل مسئله  

دریافت کنید

 
 
دبستان پسرانه مفتاح(دوره دوم )
سری دوم معماهای باشگاه حل مسئله  

دریافت کنید

 
 
دبستان پسرانه مفتاح(دوره دوم )
جواب 10 معما اول باشگاه حل مسئله  
   
مجتمع آموزشی آهسته گام
ما یک نفر  

 کتاب « ما یک نفر » شش ماه از زندگی دو خواهر دوقلوی بهم چسبیده، از نخستین بار حاضر شدن در مدرسه تا عمل جراحی برای جدا شدن از هم را بازگو می‌کند. گریس دختری خجول و متواضع تی‌پی، پرشور و بلبل‌زبان و کمی هم خودخواه است. آن‌ها شانزده سال در انزوا و به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکترشان و مادربزرگ‌شان زندگی کرده‌اند.

 آن‌ها برای دور بدون از نگاه‌های وحشت‌زده و گاه ترحم‌آمیز مردم و شنیدن کلماتی مانند هیولا، شیطان دوسر و عجیب‌الخلقه این شانزده سال را معلم سرخانه داشتند و فقط برای ملاقات با دکترهای‌شان از خانه خارج می‌شدند. اما اکنون، به دلیل بیکاری پدر و فشار مالی مجبورند به مدرسه خصوصی بروند.اما برخلاف تصورشان، با مدرسه رفتن و آشنایی با یاسمین و جان تحول بزرگی در زندگی‌شان رخ می‌دهد و دوستانی پیدا می‌کنند که هرگز نداشتند. زندگی‌شان رنگ و بوی دیگری پیدا می‌کند به ویژه برای گریس. با وجود هشدار تی‌پی، گریس عاشق جان می‌شود و از همین‌جا کشمکش گریس با بدن‌شان آغاز می‌شود. پیش از این گریس به داشتن حریم خصوصی، تنها بودن و جسم خود را داشتن. یا حتی معمولی بودن! زندگی کردن به تنهایی. برای خود با معشوق بودن و به صدای نفس‌هایش گوش دادن و دنیای انفرادی خود را داشتن فکر هم نکرده بود. حس غریب و قوی بود که در گریس به وجود آمده بود.

داستان دارای تعلیق و فراز و فرودهای زیادی است. کشمکش بین خواهران و اطرافیان‌شان، غرایض و احساسات، هیجانات دوران بلوغ که عادی و نفی‌برانگیزند، بسیار قابل‌لمس و تاثیر گذارند.

درون‌مایه مناسب و انتخاب زاویه دید هوشمندانه از نکات قوت این کتاب است و خواندنش نه تنها به نوجوانان بلکه به بزرگسالان هم توصیه می‌شود.

ما هر روز در صدد متفاوت بودن و ایجاد تنوع در زندگی هستیم. بی خبر از اینکه، هستند افرادی که معمولی بودن و مانند دیگران عادی زندگی کردن و به یک چشم دیگر دیده شدن، آرزویشان است.

این کتاب برنده جایزه ادبی « مدال کارنگی » استاین مدال هر سال از سوی انجمن کتابخانه بریتانیا به برجسته‌ترین اثر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان تعلق می‌گیرد. « ما یک نفر » برای «کروسان» جوایز دیگری همچون کتاب سال کودک ایرلند و جایزه ادبیات نوجوان انگلستان را هم به ارمغان آورده است.

 

 
 
مجتمع آموزشی آهسته گام
هفت دختر، هفت پسر  

 رمان « هفت دختر، هفت پسر » بر اساس داستان عامیانه‌ای که از قرن پنجم هجری قمری میان مردم عراق و منطقه میان رودان (بین النهرین) دهان به دهان نقل میشده نوشته شده است.

کتاب، در سه فصل تقسیم‌بندی شده است. فصل اول از زبان «پوران» دخترکی یازده ساله شروع می‌شود. فصل دوم را امیرزاده‌ای به نام «محمود» ادامه می‌دهد و فصل سوم را دوباره پوران، قهرمان رمان، تعریف می‌کند. با این همه هیچ انفصالی در بیان ماجراهای کتاب بوجود نمی‌آید.

پوران ۱۱ سال دارد. او چهارمین دختر از هفت دختر مالک است. دختری که برخلاف سنت‌های جامعه عرب، به کمک پدرش خواندن، نوشتن و بازی شطرنج را آموخته است. داستان کتاب « هفت دختر، هفت پسر » به قرن پنجم هجری برمی‌گردد. یعنی دقیقا زمانی که داشتن دختر، آن هم تعداد زیادی دختر، موجب تمسخر و ریشخند از سوی جامعه بود. مالک دکان کوچکی در بازار داشت که درآمدش کفاف خانواده را نمی‌داد. ولی برخلاف او، برادرش، هفت پسر داشت و بسیار ثروتمند بود. همین تفاوت موجب شده بود تا برادر مالک همواره او را کوچک شمارد و او را «پدر دختران» بنامد که لقب غرورآمیزی نبود. صدای مغرور و ریشخند عموی پوران، همیشه او را آزار می‌داد. برای همین پوران تصمیم می‌گیرد برای رهایی خانواده‌اش از فقر، با موافقت پدرش دست به کاری ناممکن بزند

 

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
قصه سه ماهی  

در آبگیر کوچکی ، سه ماهی زندگی می کردند . ماهی سبز ، زرنگ و باهوش بود ، ماهی نارنجی ، هوش کمتری داشت و ماهی قرمز ، کودن و کم عقل بود. یک روز دو ماهیگیر از کنار آبگیر عبور کردند و قرار گذاشتند که تور خود را بیاورند تا ماهیها را بگیرند. سه ماهی حرف های ماهیگیران را شنیدند. ماهی سبز ، که زرنگ و باهوش بود بدون اینکه وقت را از دست بدهد از راه باریکی که آبگیر را به جوی آبی وصل می کرد ، فرار کرد. فردا ماهیگیران رسیدند و راه آبگیر را بستند. ماهی نارنجی که تازه متوجه خطر شد ، پیش خودش گفت ، اگر زودتر فکر عاقلانه ای نکنم بدست ماهیگیران اسیر می شوم . پس خودش را به مردن زد و روی سطح آب آمد. یکی از ماهیگیران که فکر کرد این ماهی مرده است ، او را از داخل آبگیر گرفت و به طرف جوی آب پرت کرد ، و ماهی از این فرصت استفاده کرد و فرار کرد. ماهی قرمز که از عقل و فکر خود به موقع استفاده نکرد ، آنقدر به این طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهیگیران افتاد.

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
مادر  

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود 

وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود هق هق گریه می کرد. 

مرد  نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟» 

دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: «می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: «با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.» 

وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟» 

دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. 

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

 

مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد

 
 
پیش دبستانی و دبستان دخترانه مفتاح(دوره اول و دوم)
روز برفی  

در آن کوه بزرگ خانه کوچک مک بامبل قرار داشت. او به تنهایی در خانه ی خیلی کوچکی در میانه راه بالائی کوه بن مکدیو در اسکاتلند زندگی می کرد. خانه کوچک او بیرون از جنگل کاج ساخته شده بود و  او می توانست هر چه را که لازم دارد از جنگل یا هر قسمتی از کوه بدست آورد . او قد بلندی نداشت ولی خیلی پیر و عاقل بود. او ریش نارنجی رنگ بلندی داشت  و یک کلاه خیلی بامزه و دامن اسکاتلندی را حتی در زمستان می پوشید . با اینکه تنها زندگی می کرد هنوز هم دوستان زیادی داشت. همه حیوانات  و پرندگان دوستانش بودند . او تقریبا برای همه آنها اسمی گذاشته بود.

هوا سرد می شد و پرندگان به مناطق گرمسیر جنوب پرواز می کردند. زمستان نزدیک بود. برگهای زرد رنگ از درختان روی زمین را پوشانده بود و کوه به نظر غمگین می آمد. برخی از حیوانات که مجبور بودند در جنگل بمانند در بدنشان برای مدت دراز غذا ذخیره می کردند و به زودی به خواب زمستانی می رفتند تا اینکه بهار برسد.

این داستان درباره یکی از این حیوانات است که در این جنگل زندگی می کرد. یکی از صبح های اواسط دسامبر، روباه در جستجوی یافتن صبحانه ای میان جنگل آهسته قدم می زد . هوا بد بود، برف زمین را پوشانده بود و باد هر لحظه شدیدتر می شد. در این موقع از سال غذا به سختی گیر می آمد بنابراین روباه مجبور بود مسافت بیشتری را نسبت به گذشته برای یافتن غذا  جستجو کند . برف و باد شکار کردن را خیلی سخت می کرد. باد هر لحظه شدیدتر می شد. روباه می خواست به لانه اش برگردد اما پیش خودش گفت "یک کم دیگر هم می گردم، آخه خیلی گرسنه هستم و نمی توانم بودن غذا برگردم.

در یک لحظه صدای زوزه شدید باد در میان درختان پیچید . روباه که از چیزی خبر نداشت در زیر یک درخت فرسوده که ریشه محکمی نداشت در حال راه رفتن بود که صدای شکستن مداوم چیزی را شنید، همانطور که به اطراف برمی گشت که بفهمد این صدا از کجا می آید یک درخت شکسته سیاه بزرگی را دید که به روی او می افتاد. شروع به دویدن کرد تا آنجائیکه می توانست سریع می دوید، اما پنجه هایش در داخل برفهای عمیق گیر می کردند. وقتی که درخت شکسته کنار او روی زمین افتاد او فکر کرد که از این حادثه رهایی پیدا کرد . اما در همان لحظه ای که او می خواست بپرد تا از آن وضعیت رهایی یابد، تنه ی درخت به آهستگی چرخید و روی دم او افتاد.

روباه بیچاره، گرسنه بود و کلی از خانه اش دور بود و دمش هم در زیر درخت بزرگی گیر کرده بود. هر چند خوشبختانه برف آرام می بارید و او هم صدمه جدی ندیده بود اما او ابدا خوشحال نبود. کم کم شدت بارش برف بیشتر شد . روباه به این دردسر بزرگ فکر می کرد، اگر برف همینطور ببارد بعد از مدتی حتی روی سرش را هم می پوشاند و دیگر قادر به نفس کشیدن نبود. حالا او خیلی نگران بود.

آن روز صبح مک بامبل مثل همیشه صبح زود برای قدم زدن در میان جنگل از خانه بیرون آمد. راه زیادی نرفته بود که فکر کرد صدایی می شنود. او با خودش زمزمه می کرد آن صدای چه چیزی می تواند باشد؟ اما پیش خودش فرض کرد که آن صدای باد است و به پیاده روی خودش ادامه داد. باز هم آن صدا را شنید ، به اطراف نگاه کرد تا ببیند آیا می تواند محل آن صدا را پیدا کند. دوباره صدا را شنید و این بار توانست بفهمد که صدا از طرفی می آید که درختی افتاده است.

تا آنجا که پاهای پیرش می توانست وزن او را تحمل کند در میان برف سریع به آن سمت دوید. وقتیکه کنار درخت شکسته رسید هیچکسی را ندید تا اینکه به آن طرف درخت رفت و در آنجا یک روباه کوچولو دید که از باد و برف در خودش فرو رفته و خودش را جمع کرده است. مک بامبل او را شناخت و پرسید: اینجا چیکار می کنی ؟ روباه کوچولو با صدای بغض آلود ماجرا را تعریف کرد. او خیلی سردش بود و گفت: من ساعتهاست که اینجا گیر افتادم و سطح برف آهسته آهسته بالاتر آمده است دیگه خیلی خسته ام ، خیلی تلاش کردم تا از این وضعیت رها شوم اما هنوز دم من گیر است. پیرمرد گفت: من سعی خواهم کرد که درخت را تکان دهم تا تو رها شوی. اما آقای بامبل آنقدر قوی نبود و هر قدر تلاش کرد نتوانست تنه درخت را حرکت دهد.

وقتی آقای بامبل موفق به تکان دادن تنه درخت نشد. به فکر فرو رفت و در انتها گفت: حالا فهمیدم که چه باید بکنم . او در سطح جنگل به دنبال چیزی می گشت تا اینکه با یک شاخه درخت دیگر برگشت . او تلاش کرد با آن چوب، تنه درخت بزرگ را کمی بالاتر ببرد اما او به اندازه کافی قوی نبود. او یک قدم به عقب رفت و با دقت به تنه درخت نگاه کرد. او یک نگاهی به برف کرد که همه اطرافش را پوشانده  بود و سپس نگاهی به آسمان انداخت. به نظر می رسید که بارش برف برای مدت طولانی ادامه خواهد داشت و آنها مجبورند که سریعتر کاری کنند.

آقای بامبل فکری کرد. او با سرعت به کلبه اش برگشت وقتیکه به آنجا رسید به سراغ ابزار کارش رفت و با سرعت برگشت در حالیکه یک اره بزرگ را با خود حمل می کرد. وقتی به جنگل برمی گشت ، امیدوار بود که مسیر را بخاطر بیاورد . زیرا بارش برف ردپای او را پوشانده بود. همانطور که از میان برفها عبور می کرد، می اندیشید ، خدا کند به اندازه کافی سریع عمل کرده باشم و برف روی روباه بیچاره را نپوشانده باشد. بارش برف سنگین تر شده بود و باد شدیدتر می وزید اما آقای بامبل به راهش ادامه داد. او به محلی رسید که روباه آنجا بود اما تمام آنچه که او می توانست ببیند تنه درخت و برفی بود که تمام زمین را پوشانیده بود. او فکر کرد که دیر رسیده است اما او یک بینی قهو ه ای در میان برف دید . او با سرعت هر چه بیشتر با دستهایش شروع به خالی کردن برفهائی کرد که دور روباه را پوشانده بودند. اوه او هنوز زنده بود.نقشه او کاملا زیرکانه بود . او شروع به اره کردن درخت کرد اما نه به دو نیمه ، بلکه به سه قسمت. دو قسمت که بلندتر بودند در هر انتها و یک قسمت کوچکتر در وسط، یعنی همان جائی که دم روباه گیر کرده بود . این تکه کوچک خیلی سنگین نبود بنابراین به راحتی قابل جابجا کردن بود. و این دقیقا همان کار بود که پیرمرد انجام داد. وقتی کار به انتها رسید او کاملا خسته بود اما او قادر بود که تکه وسط را  که روی دم روباه بود ، بچرخاند . او روباه را بلند کرد و در پتویی که از کلبه اش آورده بود پیچاند.

پیرمرد به آهستگی در حالیکه روباه را بغل کرده بود به کلبه اش برگشت. آتش خوبی را روشن کرد و یک سوپ خوشمزه برای خودشان درست کرد. آن دو، روز سختی را گذرانده بودند و خیلی خسته بودند روباه روی کفپوش کنار شومینه و پیرمرد روی صندلی مورد علاقه اش بخواب رفتند. وقتیکه صبح از خواب برخاستند هر دو مایل بوند که روباه در تمام طول زمستان کنار پیرمرد بماند و این دقیقا همان اتفاقی بود که رخ داد.

 
 


 


 
 
     
 
بازدید کننده حاضر : 2125    مجموع بازدید کنندگان : 14349928
نقشه سایت ارتباط باما خدمات اداری ارسال مطلب جستجو ی مطلب
 
 
تمام حقوق مادی و معنوی مربوط به سایت ساز بالنده است.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نام سایت بلامانع است.

شبکه سایت ساز بالنده balande_com@

پیامک:10002222400000
All rights reserved ©
WWW.BALANDE.COM